تبليغاتX

 با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط لیلا جون |

 

زائري بارانيم آقا به دادم ميرسي؟

بي پناهم،خسته ام،تنها به دادم ميرسي؟

گرچه آهو نيستم،اما پر از دلتنگيم

ضامن چشمان آهو ها به دادم ميرسي؟

من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمين دردانه زهرا به دادم ميرسي؟

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط لیلا جون |

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد...

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

  ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند..

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط لیلا جون |


از کران تا بیکران این جهان
در میان این زمین و آسمان
من چرا افتاده ام؟
لابه لای عابران خسته جان
....
شعر هایم می رسند از راه دور
از مکانی ناشناس و بی نشان
شعر می پیچید چو پیچک بر لبم
واژه هایی می نشیند بر زبان
....
می نویسم لیک با اندوه و آه !
شکوه هایم می رسد تا آسمان
باز می خواهم که در خلوت شوم
تکه ای کاغذ، نوشتم روی آن..
....
هیس!ساکت شو! دلم خوابیده است

...
نه ! نمی فهمند مرا این مردمان!

این شعر رو یکی از دوستان تو قسمت نظرات نوشته بودن من که خیلی خوشم اومد امیدوارم شما هم بپسندین.

نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط لیلا جون |

 

دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
  

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط لیلا جون |

رازی که خطر کنندگان می دانند  

          در بازی خون برندگان می دانند

                            با باله شکسته پر کشیدن هنر است   

                                                      این را همه پرندگان می دانند...

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط لیلا جون |

دقیقه های دلتنگ ، ثانیه های لبریز
صدای پای خش خش ، دختر برگ و پاییز

گل پونه های وحشی ، نسترنای بی تاب
نگاه آبی ِ عشق ، دختر مهر و مهتاب

پنجره ها رو وا کن ، برگا شدن طلایی
تکیه بده به ابرا ، دلا شدن هوایی

با ریتم خیس بارون ، برقص میون باغچه
اُرکیده رو صدا کن ، برای خواب ِ طاقچه

تو حسرت ِ نگاتن ، پنجره ها ی دلتنگ
همنفس ی صداتن ، قناریای خوشرنگ

خورشید ماه مهری ، نارنجی و طلایی
زردی عطر لیمو ، تلخی آشنایی

چشمای جاده گریون ، صورت ی کوچه خیسه
ستاره تا ستاره ، شب از تو می نویسه

من بودم و تو بودی ، پرنده بود و پرواز
غزل ترانه می شد ، تو کوچه باغ آواز


 از کتاب تولدت مبارک ص 28  شایا تجلی

 

نوشته شده در شنبه 1388/07/11ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط لیلا جون |

حقیقت داره دلتنگی

دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته

همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته

دلیل اینکه تنهایی همین دستای تنهامه

همین دنیای تاریکم همین تردید چشمامه

شبیه حس پژمردن دچار شک بی رنگی

من آرومم تو تنهایی حقیقت داره دلتنگی

هنوزم می شه عاشق شد هنوزم حال من خوبه

ببین دنیا پر از رنگه هنوزم عشق محبوبه

تو دلگیری نمی دونی چه رویایی به من دادی

اگر فکر می کنی سردم برو رد شو تو آزادی

نمی دونی چه قد سخته تو پشت نبض دیواری

  نمی دونم تو این روزا چه احساسی به من داری

نه اینکه سرد مغرورم نه این که دور از احساسم

بزار دست دلم رو شه بزار رویا رو بشناسم

تموم شهر خوابیدن من از عشق تو بیدارم

یه روزی می فهمی از چشمام چه احساسی به تو دارم

نوشته شده در جمعه 1388/06/27ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط لیلا جون |
 

علی امشب چرا بهر عبادت برنمی خیزد؟

چرا شیر خدا از بهر طاعت برنمی خیزد؟

خداجویی که از یاد خدا یکدم نشد غافل

چه رو داده که از بهر عبادت برنمی خیزد

از آن ضربت که بر فرق علی زد زاده ملجم

یقین دارم که از جا، تا قیامت برنمی خیزد

به‌محراب دعا در خون شناور گشته شیر حق

دگر بهر دعا آن ابر رحمت برنمی خیزد

زکینه ابن ملجم آتشی افروخت در عالم

که زین آتش به جز دود ندامت برنمی خیزد

طبیب آن زخم سر را دید و گفتا با غم و حسرت

علی دیگر از این بستر سلامت برنمی خیزد

نهد سر هر کسی بر آستان مرتضی «خسرو»

از این درگاه تا روز قیامت برنمی خیزد

محمد خسرونژاد (خسرو)

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط لیلا جون |


نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره  می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود


نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط لیلا جون |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

2khtaresharg

لیلا جون

2khtaresharg

http://2khtaresharg.blogfa.com

سکوت سر شار از ناگفته هاست.

سکوت سر شار از ناگفته هاست.

سکوت سر شار از ناگفته هاست.

من غریبی قصه پردازم -چون غریقی غرق در رازم -گم شدم در غربت دریا-بی نشان وبی هم آوازم
من لیلا هستم که البته بیشتر دوستام لی لی صدام می کنن و دانشجوی نرم افزار هستم . هدف من از ایجاد این وبلاگ یه جورایی خالی کردن دلم بود امیدوارم که مورد پسند دوستای گلم قرار بگیره و نظر هم بدین ممنون می شم. متنهای جالب

سکوت سر شار از ناگفته هاست.

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ